تاریخ را پشت سر نهادم.
شرق و غرب را گشته ام و هر دو سفر را به پایان برده ام.
جهان...نمایشگاه عظیمی بود که من همه ی غرفه هایش را
یکایک رفته ام و دیده ام...
دیری است که از زندانهای طبیعت...تاریخ...ما و من رها شده ام
و رسیده ام به دشت هموار و بیکرانه ی رهایی
مطلق...بی رنگی...و بی سویی...
حیرت...عطش...عبث...پوچی.
و اکنون از آن وادی نیز گذشته ام.
و رسیده ام به کشوری که بر آن گام هیچ کلمه ای نرفته است
و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده
و پاکی بکر آنرا پلیدی هیچ فهمی نیالوده است.
من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم...!
و که می داند چه می گویم؟.....چه احساس می کنم؟....کجایم؟......................................
