تبليغاتX
مداد رنگی
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
چرا همیشه فکر میکنیم که آسمان تنها به حال تنهایی ما اشک میریزد....ببینم....آسمان به این بلندی نباید صاحب غصه ای به این بزرگی باشد؟

هیچ از خودت پرسیده ای گنبد آسمان چرا خم است؟

چرا کسی از خودش نپرسید؟

چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان...ببینیم او کجا کسی را گم کرده است....و قامت نیلی بلندش زیر بار منت کدام چشم شکسته است؟

نمیدانم چرا....فکر میکنم آسمان عاشق دریاست...و قصه ی این دو....چیزیست شبیه قصه ی خورشید و ماه....که بر خلاف خیلی افسانه ها....از روی عشق به هم نمیرسند...!

فکرش را بکن...اگر خورشید و ماه به هم میرسیدند....چقدر قلب باید قربانی در آغوش کشیدن دو معشوق میشدند....آن دو میسوزند....تا ما نسوزیم!!!

.....اما باید به آنهایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی میپندارند ماه از خورشید نور میگیرد بگویم...شاید حق با شماست اما تنها در نتیجه هم عقیده ایم...نه در راه حل!!!

ماجرا این است...که یک شب تمام طاقت ماه....که نورش بود تمام شد....و خورشید....جور فداکاری او را هم کشید....این شاید همان گذشتی است که در قصه ها گفته اند لازم است...!!!

این حکایت خورشید و ماه بود....حالا آسمان هم همینطور....فکرش را بکن....اگر آسمان و دریا بهم میرسیدند....چه اتفاقی برای ساحل و ستاره ها می افتاد؟؟؟....

بهش فکر کن....!

sunbeams and clouds over sea from Clifton

پی نوشت ۱: حس قشنگیه دوست داشتن...خیلی قشنگه...اما از اون قشنگتر...دوست داشته شدنه شاید....نمیدونم....شاید قشنگیش کاذب باشه....اما من این قشنگی رو دوست دارم....یه طعم شیرینی داره....یه شیرینی که هیچ وقت دلت رو نمیزنه....مثه یه آبنبات چوبی....دقیقا حس یه بچه ای رو داری که وقتی داره اونو میخوره....بزرگترین آرزوش اینه که هیچ وقت تموم نشه....من این روزا....دقیقا حسه اون بچه رو دارم....این شیرینی رو با تموم سلولهای بدنم دارم حس میکنم....خیلی شیرینه....کسایی که سالهای سال....دوستشون داشتی....و داری....اما یه حسی بهت بگه که دوستت ندارن....و یه دفعه....در عرض ۲-۳ روز....همشون.... همه ی همشون....تک تک.....بدون هیچ مناسبتی....هیچیه هیچی.....بهت نشون بدن که میفهمن دوستشون داری....و اونا هم دوستت دارن.....و اینکه بودنه تو.... شاد بودن تو....واسشون مهمه.....کاشکی تموم نشه این آبنبات.....خیلی خوشمزه  ست......شیرینه....شیرین!

پی نوشت ۲:....این روزها....فقط یه غم دارم....یه غمی که میترسم رو تموم شادی هام سایه بندازه....خدایا.....یه گله دارم.....این چه دنیاییه که من....من.....باید مجبور بشم دله آدماشو بشکونم....من تا الان هر کاری بوده کردم تا این اتفاق نیوفته....ولی این دفعه فرق داره....نمیشه....مجبورم....خدایا کمک....من نمیتونم....واسم دعا کنین...!

پی نوشت ۳:ببخشید که ایندفعه اینهمه پرحرفی کردم....من ذاتا آدم پر حرفی هستم....!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:50  توسط نرگس  |