تبليغاتX
مداد رنگی
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
تا امروز دلم میخواست پرنده بودم و پرواز می کردم...

ولی امروز...یه جایی خوندم :

"انسان پرنده ی نامرغوبیست"

خواستن پرواز و آرزوی پرنده بودن را....بخشیدم به پرنده

 و از خدا خواستم انسان مرغوبی باشم!

پی نوشت۱: سرما کم کم دارد می آید...مواظب باش...نذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد...با دله تو هم بکند...!

پی نوشت۲:این روزها ...یا صفرم یا صد...گیجم...اونقدر که نمی فهمم چی میگذره دورو برم...بی تفاوت شدم...نسبت به همه چیز...همه کس...حتی نسبت به خودم...!

حس میکنم معلقم...بینه زمینو آسمون...نمیدونم حسه خوبیه یا بد...حتی نمیدونم از شادیه یا خوشحالی...طعمش گسه یه جورایی...!

پی نوشت ۳:امشب...از یه آدم عجیب...یه چیزه عجیب یاد گرفتم:

"گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه...تر شدن چشم نیست"

و من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه میکنند ابری ترند...سبک هم نمیشوند...دل و دستشان هم میلرزد...اشک هم که نمیریزند...پس خیالشان ناراحت تر است!

پی نوشت۴: چقدر بعضی وقتها...بعضی تلنگرها...لازم است تا من به خودم بر گردم!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0  توسط نرگس  |