تبليغاتX
مداد رنگی
پنجشنبه سوم آبان 1386
برای کسی که حرف و سکوتش...دوری و دیدارش...ماندن و رفتنش...و پاسخ و اشاره اش یک سمفونی رویایی با تکنوازی هنرمندانه ی یک شب بارانیست چه میشود نواخت؟ جز سکوت...!

..................................

...........................

..............................................

.............................................................!

Rainy Night

پی نوشت۱:خودت گفتی سکوت هم که میکنم میشنوی...پس خوب گوش کن!

پی نوشت ۲:این روزها خیلی اکتیو شدم به قولی! یه کارایی میکنم که بعدا خودمم باورم نمیشه من کردم!!!  دیدم عوض شده...شایدم خودم عوض شدم...انگار تازه چشمهام باز شدن...همه چیزو یه جور قشنگی میبینم...شایدم همه چیز قشنگ شده اصلا!...خلاصه اینکه شاده شادم...بدون اینکه اتفاقه خیلی خاصی افتاده باشه!...میدونی چیه؟ من خیلی با خودم فکر کردمو دیدم من نفس میکشم...پس زندم...نباید کاری بکنم که بعدا حسرت زنده بودنو زندگی نکردنمو بخورم...واسه ی همین الان دقیقا دارم زندگی میکنم...! اینو دوست داشتم اینجا بگم...شاید واسه ی یکی... مثه خودم یه تلنگری بود...!

پی نوشت۳:حالا که همه چی انقدر خوبه...روزها و شبها انقدر قشنگن...چرا پس بارون نمی یاددد؟

آی ابرا...! من بارووون میخوام...همین الانه الان!

پی نوشت۴:تازگیا به یه نتیجه قشنگ رسیدم:

آدما تو دنیایه تو ۲ دسته هستن...یه دسته که لیاقت بودن با تو رو ندارن...و دسته ی دیگه اونهایی که تو لیاقت با اونها بودنو نداری...نه نترس! تو این وسط تنها نیستی...تو داری تلاش میکنی...تا بزرگ بشی و لیاقت پیدا کنی...برای بودن با کسایی که دوستشون داری! 

...و چقدر قشنگه این تلاش...چه دلیل قشنگیه برای بزرگ شدن...برای زنده بودن حتی...

اصلا شاید فلسفه ی زندگی همین باشه...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:54  توسط نرگس  |