تبليغاتX
مداد رنگی
جمعه یازدهم آبان 1386
هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن...بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست...!

...آنگاه تبسمت زیبا تر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد...

پی نوشت۱: این روزها حس جامعه شناسیم بدجوری گل کرده...!ساعتها تو خیابون قدم میزنم...مردم رو نگاه میکنم....تو ذهنم تحلیلشون میکنم...به نتایج جالبی هم میرسم انصافا!!!....اونها هم منو نگاه میکنن...تو ذهنشون تحلیلم میکنن...و به نتایج جالبی هم میرسن احتمالا!!!...چقدر مردم رنگو وارنگن...مثه جعبه ی مداد رنگی های من شاید!

.............................................................!

پی نوشت۲: این بوی عود هم تازگیها کم حالم را بد نمیکنه...اما خاموشش هم نمیکنم...خیره شدم به دودی که ازش بلند میشه...شایدم اون زل زده به من!...نمیدونم...اینا مهم نیست...مهم اینه که داره با من حرف میزنه و من میشنوم...! پس خاموشش نمیکنممممم

پی نوشت۳:خوشحالم...چیزهایی دارم برای خوندن که از خوندنشون برای بارمین بار هم خسته نمیشم....چیزهایی که با دیدنشون توان نگریستن را در خودم نمی بینم دیگر....اما توان گریستن را چرا...! این اشکها را با هزار لبخند عوض نمیکنم...دوستشان دارم این اشکها را...این مهمانهای ناخوانده را دوست دارم من...یک دنیا! افسوس که قورت دادن خاطرات خوشمزه فرصتی برای نوشتنشان باقی نمی گذارد!!!

پی نوشت ۴:دستانم طمع بیابان میدهند اما...دلم دریایی و قلبم آسمانی است...پس باران خواهد بارید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:26  توسط نرگس  |