تبليغاتX
مداد رنگی
یکشنبه یازدهم آذر 1386

کبوتر , با آن پاهای پر اندود
 با کاکلی بر سر و طوقی بر گردنش

 اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
 بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
 صدای بر هم خوردن بالش گوشنواز بود و آرام بخش :
 پرپرپرپر ... پرپرپرپر
 کبوتر , بی پروا و گستاخ
 در فرودی بی مهابا و شتابان
 با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
 تق ...
 تماشایش هم درد داشت
 اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
 ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
 بزرگ می شود و کاری تر
 درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
 اینکه کسی می گوید :
 - می فهمم .
 شاید دروغی باشد مصلحتی و ناگزیر
 کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
 دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
 سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
 ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
 بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست
,
 چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
 قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
 به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
 چشمانش دو دو می زد
 بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
 گردنش تا خورد به عقب
 انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
 عقب عقب رفت
 قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان چکید روی زمین
 تالاپ ....
 به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
 پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال

 
آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
 آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
 اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها

 
تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
 گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
 و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
 کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
 لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
 شاد و بی پروا و آزاد

 
چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
 زندگی همین است
 چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
 تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
 عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
 از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
 ساده و سخت
 گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
 چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
 دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
 و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
 همیشه اینطور شروع می شود
 خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
 با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
 تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
 و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
 با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
 کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
 گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
 تمام می شود...

 گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
 و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
 ساعتی بعد هم هیچ ...
 هیچ هم بر جای نمی ماند
 کدام مقصرند ؟
 کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
 یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
 و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
 به راستی که هیچکدامشان

 
زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
 که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت


 

پی نوشت۱: دیدی بعضی از حس ها نه سیاهه ِ سیاهه نه سفیده ِ سفید؟!  یه جورایی خاکستریه انگار...بعضی وقتها سیاهیش بیشتره...بعضی وقتها هم سفیدیش...من این روزها...پرم از این حس ها...و این زیاد خوب نیست...جذر و مد احساساتِ من خطرناکه...من میترسم!!!

پی نوشت۲:یه تصمیمی گرفتم از امروز...میخوام هر نفسی که میکشم...فکر کنم که آخرین نفسیه که تو این دنیا میکشم...هر کاری که میکنم فکر کنم که آخرین باره که اون کار رو انجام میدم...اینجوری خیلی خوبه...حداقل سعی میکنی اون نفس رو عمیق تر از نفسهای قبل بکشی...و اون کار رو بهتر از همیشه انجام بدی و بیشتر و بیشتر ازش لذت ببری...امتحان کن ببین چقدر زندگی شیرین میشه برات...

پی نوشت۳:باید چشمهام رو فیلتر (!) کنم...هم چشمها و هم گوشهام رو...من نباید هر نگاهی رو ببینم...من نباید هر حرفی رو بشنوم...از این به بعد فقط جلوی پامو نگاه میکنم تا نخورم زمین..".من نباید هر نگاهی رو ببینم"...نه به خاطره هیچ کس...به خاطره خوووووودم...یه فکری هم باید برای گوشهام بکنم...تو میگی چی کار کنم؟...گوشهام خیلی بد شدن تازگیها...بی اجازه ی من حتی حرفهای نگفته رو هم میشنون دیگه چه برسه به حرفهای گفته!!!

پی نوشت۴: من از احساس شک کردن به احساسه آدمهای دورو ورم بیزارم......

همین!


 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:30  توسط نرگس  |