تبليغاتX
مداد رنگی
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386

دلم هیچی نمیخواد  جز تنهایی...جز گریه...

چی بگم وقتی هیچ کس من، و از من رو نمیفهمه...فهمیدنِ من کارِ سختی نبود به خدا!...حیف که کسی نخواست...هیچ کس سعی نکرد...حرفهای نگفتنی رو انگار هیچ کس جز با گفتن نمیفهمه!...غمِ آدم دیدنی نیست! قصه ی شنیدنی هم نیست!...بعضی حرفها رو باید دید...آخه بعضی حرفها گفتنی نیست!

یه چیزی از جنسِ بغض گلومو فشار میده...قطره های بارون... تندتر از همیشه...میخورن روی صورتم و بعد...لیز میخورن و می اُفتن پایین!...خیلی تند...گاهی ریز...گاهی درشت...اما زیاد...خیلی هم زیاد...

بالایِ سرم رو نگاه میکنم که ببینم هوا ابریِ یا نه...اما به جایِ آسمونو ابر...چشمم اُفتاد به سقف...سقفِ اتاقم...! پس این صدایِ باروون از کجاست؟ یعنی من الکی خوشحال شده بودم؟...رفتم پشتِ پنجره...یه کوچولو تردید داشتم...می ترسیدم شادیم خراب بشه... ــ شادیی که دلیلش فقطُ فقط باروون بود... ــ بالاخره بازش کردم پنجره رو...دستمو بردم بیرون تا خیس بشه و من مطمئن بشم که اشتباه نکردم!...نه این دیگه باروون بود...باروونِ واقعیِ واقعی...همونی که منتظرش بودم...

یه حسی بهم دست داد شبیه پرواااااز...امشب چه باروونی میاد...لحظه ها رو میشمارم تا وقت خواب...دلم میخواد یه پل بزنم از روو عقربه های ساعت...تا برسم به دلِ شب...اون وقتی که همه جا ساکته...همه جا تاریکه...فقط منم و باروونُ بی خوابی...

توو آسِمونِ امشب...هرچند ماه درست حسابی معلوم نیست...هر چند ابریِ ابریِ ُ تاریک ُ تاریک و بی ستاره تر از همیشه...امــــــــــــــــا این آسمون از همیشه قشنگتره؛ ستاره های قشنگی که هررر شب دستم رو میبردم بالا تا بگیرمشون...امشب خودشون دارن میان پایین...

وای...دلم میخواد همه رو بیدار کنم...همه ی آدمها رو...صدایِ باریدنِ نوررر شنیدن داره...

من هنووووز هم عاشقِ لالاییِ بارونم...آخه این فرق داره...بعدش...به جایِ خوابهایِ آشفته و شاید هم کابووس(!)...بیداریِ ُ بیداری...یه جوور آرامش...

امشب وقتی باروون گرفت دلم بد جووری واسه ی نرگسِ قبلنا تنگ شده بود...رفتم سراغِ دست نوشته های ۳ ساله پیشم! چه جالب!!! ۳ سالِ پیش هم همچین شبی باروون منو غافلگیر کرد با اومدنش...وقتی خوندم دقیقا ریزٍ احساستی رو که اون شب تووی دلم بود رو یادم اومد...هر چند هیچ کدومشو ننوشته بودم اونجا!!! اما از چیزی که نوشته بودم نمیتونستم چشم بردارم...باورم نمیشه اینو من نوشته بوده باشم! نوشته بودم:

                     در انتهای شب مردی از جنس مهتاب اشکهای ستاره ها را

                     در چاله ها میریزد؛ گویی میخواهد خاطره یِ ماه در ذهنِ تمامِ

                       چاله ها حک شود!

خاطره ی ماه...در ذهنِ چاله ها...

غرقِ این فکرا بودم که کاشکی توو این سه سال الکی قد نمیکشیدمُ...همون قدی میموندمُ...که یهو دیدم یه اس ام اس اومد:

                       "نرگس اشکِ آسِمونو دیدی؟

                        ....

                       وقتی زندگیِ آدم سرد بشه سرمایِ اشکِ آسِمون کاری باهاش نداره...!"

دوباره رفتم توو فکر...

سرمایِ اشکِ آسِمون، با اینکه پنجره باز بود و هوا سرد...اما منو اذیت نمیکرد...

یعنی من هم زندگیم سرد شده؟

...............................!!!

                                       

پی نوشت۱: تا حالا شده ۲ ساعت کناره یکی راه بری و اون با تمامِ هیجانش برای تو حرف بزنه...و تو اصلا حواست نبوده که اون هم کنارته...چه برسه به اینکه فهمیده باشی چی گفته و چی شنیدی و الان چه جوابی باید بدی...با خودت میگی حتما توو فکر بودم...میگردی توو خودت...میبینی اصلا چیزی نمونده که بخوای بهش فکر کنی!...نگران میشی...پس من کجا بودم یعنی؟ یه دلیل مسخره میاری...حرفهاش تکراری بود که گوش ندادم!...یهو  یه صدایی میپیچه  توو سرِت...خیلی یواشه...اما تو میشنوی...میگه تو داری خودتو گووول میزنی...تو مُردی...خیلی وقته...تویِ تو مُرده...مگه برای کشتن و مُردن باید حتما یه تفنگ باشه و یه گلوله...بعدشم بنگ؟! نه!....تو مواظبش نبودی...بودنو موندن یه چیزایی میخواست که تو نداشتی...میترسم...یه چیزی میاد توو ذهنم...شبیهِ یه جرقه...میگم چه چیزایی؟...میتونم پیداشون کنم؟...میتونم داشته باشمشون؟...قول میدم مواظب باشم از این به بعد...قوووول! اما هیچکی جواب نمیده...داری دست و پا میزنی...بینِ بودنو نبودن...دوستت داره نگاهت میکنه هنوز...منتظره که جوابشو بدی...جوابی که تو حتی سوالش رو هم نمیدونی! ...بهش یه لبخند میزنی...زُل میزنی به کفِ خیابون تا دوستت اشکاتو نبینه...و یه وقت فکر نکنه که دیوونه شدی! ...زود ازش خداحافظی میکنی...قدمهاتو بلندتر بر میداری تا زودتر ازش دور بشی...اون صدا دوباره بهت سیلی میزنه...این بار محکم تر از دفعه ی قبل...ترسو تو داری فررررااااااررررر میکنی ...از خودت...از ن ر گ س...

پی نوشت۲:کاش فردا را کسی پنهان کند...لحظه را در لحظه سر گردان کند...کاش ساعت را بمیراند به خواب...ماه را بر شاخه آویزان کند...

پی نوشت۳:باران بهانه ای بود برای گریستن...و گریستن بهانه ای برای دلتنگیهایم...دلتنگیهایی که حالا پر از خالیست...دلتنگی برای چیزهایی به غیر از آدمها...

پی نوشت۴: این دفعه کلِ آپم پی نوشت بود...معذرت!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:21  توسط نرگس  |